«خرسی که میخواست قصه بگوید» کتابی لطیف و شاعرانه در مورد خرسی است که در آستانهی سرمای زمستان دنبال گوش شنوایی میگردد که برایش قصه بگوید. اما همهی دوستانش مشغول مهیا شدن برای زمستان هستند…
چیزی که به پررنگی در کتاب دیده میشود، روحیهی پذیرای خرس است که بعد از هر بار «نه شنیدن»، نه تنها ناراحت نمیشود بلکه شرایط دوستانش را درک میکند. او هر بار تلاش میکند همراهشان شود و به آنها کمک کند که برای زمستان مهیا شوند.
مورد دیگری که حائز اهمیت است، زبان و کلماتِ بامحبت و محترمانهای است که بین خرس و دوستانش در جریان است که باعث میشود شما در تمام لحظاتِ داستان، این حسِ احترامآمیز را لمس کنید.
متن کتاب حاوی جملههای کوتاه و سادهایست اما مانند دیگر کارهای فیلیپ سی استید، روح شاعرانهای در توصیفها و شخصیتسازیِ داستان به چشم میآید. این روح شاعرانه را ارین ای استید هم به خوبی در تصویرسازیِ کتاب رعایت کرده است.
در انتهای داستان، پس از سپری شدنِ زمستان، شخصیتهای داستان گرد هم جمع میشوند. حالا زمان مناسبیست که خرس قصهاش را بگوید؛ که البته هر چه فکر میکند به خاطر نمیآورد… گویی آنچه کمترین اهمیت را در روایت دارد، همان قصهایست که خرس میخواست بگوید.
جملههای سادهی کتاب فرصت خوبی برای کودکِ نوخوان (سالهای ابتدای خواندن) ایجاد میکند. همچنین کتاب با اشاره به جزئیات زندگی چند حیوان، فرصتی برای آشنایی بیشتر با زندگی و ویژگیهای حیوانات فراهم میکند.
کتاب را سرِ حوصله همراه کودک ۴ سال به بالای خود بخوانید و فرصت دهید تا کودک، جهان داستان را در ذهنش بازسازی کند. چه بهتر که به احساساتِ شخصیتهای داستان هم توجه کند.




دیدگاهتان را بنویسید