«کوهی که جابهجا شد» داستانِ پنگوئنهای کوچکیست که تلاش میکنند نهنگِ به خشکی نشسته را دوباره به آب برگردانند. کتابی که لایههای زیادی دارد… موفق میشوند؟ یا زیادی کوچک هستند؟
پررنگترین چیزی که موقع خواندن کتاب توجه را به خود جلب میکند، جملهی پایانی آن است: «این داستان را دوباره بخوان. اما این بار از آخرین صفحه به اولین صفحه». موقع خواندن دوبارهی از انتها به ابتدا متوجه میشوید که همه چیز کاملاً وارونه میشود و روایتِ یأسِ پنگوئنها به روایتی پُر از امید تبدیل میشود. به عنوان نمونه، این بخشِ مأیوس کننده از متن که «ما برای رسیدن به این هدف خیلی کوچکیم. برای همین بهتر است به چنین چیزی فکر نکنیم که…حتی میتوان کوهها را هم جابهجا کرد» تبدیل میشود به روایتِ پرامیدِ «حتی میتوان کوهها را هم جابهجا کرد. برای همین بهتر است به چنین چیزی فکر نکنیم که… ما برای رسیدن به این هدف خیلی کوچکیم». با این ایدهی درخشان، نویسندههای کتاب به خوبی این پیام را منتقل میکنند که «همیشه دو روایت برای یک داستان وجود دارد». در واقع ما میتوانیم به هر مسئلهای از دو یا حتی چند زاویه نگاه کنیم و در همین راستا، نگاه ما به عنوان یک فرد امیدوار و تلاشگر یا ناامید و منفعل میتواند روی زندگی ما و حل مسائل تأثیر بگذارد.
لایهی دیگری که در کتاب خودنمایی میکند، هماهنگی و در عین حال جدا بودنِ متن از تصویر است. تصاویرِ کتاب کاملاً گویا هستند و خود داستانی را دنبال میکنند و با هنرمندی بر کلمه کلمهی داستان مینشیند اما هیچ جایی از متن، اشارهی مستقیمی به هیچ کدام از شخصیتهای تصویر چون پنگوئنها، دریا و نهنگ نمیکند. همین متن را بیکم و کاست، میتوان به موقعیتهای مشابه دیگر هم تعمیم داد… در واقع کتاب، روایتِ «همهی کسانیست که به مشکلاتِ بزرگ حمله میکنند، حتی اگر خیلی کوچک باشند».
کتاب را با دلِ خوش، همراه کودک ۵ سال به بالای خود بخوانید و لذت ببرید. از کودکان بزرگتر میتوان پرسید از داستان چه متوجه میشوند و سپس در مورد امید و ناامیدی گفتوگو کرد.




دیدگاهتان را بنویسید